اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

71

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

ساخت و گنجهاى پنهانش را براى او بيرون داد ، پس از دنيا رفت و عصاى خود را هم عوض نكرد . آيا چنين نبود ؟ گفتند : چرا ، پس خدايش جزاى خير دهد . گفت : پس عثمان حكومت يافت ، پس شما گفتيد و او هم گفت ، شما او را سرزنش مىكنيد و او خود را معذور مىشمارد ، آيا چنين نيست ؟ گفتند : چرا . گفت : پس بر او شكيبايى كنيد چه كودك بزرگ مىشود و لاغر فربه مىگردد و شايد پس انداختن امرى بهتر از پيش انداختن آن باشد . سپس فرمود آمد و بستگان عثمان بر او درآمدند و به او گفتند : آيا هيچكس مانند عمرو از تو بدگويى كرد ؟ و چون عمرو بر او درآمد ، گفت : اى پسر نابغه ، به خدا سوگند جز آنكه مردم را عليه من تحريك كردى چيزى نيفزودى . گفت : به خدا سوگند كه درباره ات بهترين چيزى كه مىدانستم گفتم ، تو حقوق مردم را پامال كردى و مردم حق تو را ، پس اگر عدالت نمىورزى از كار بر كنار شو . گفت اى پسر نابغه ، از روزى كه تو را از مصر برداشتم زرهت شپش گرفته است . مردمى كه از مصر آمده بودند ، رهسپار مصر شدند و چون مسافتى پيمودند شتر سوارى را ديدند و به او بدگمان شدند و او را تفتيش كردند و نامه اى از عثمان بجانشينش عبد الله بن سعد با او يافتند كه هر گاه اينان به مصر رسيدند دستها و پاهاى ايشان را ببر . پس بازآمدند و بر نافرمانى و ايستادگى همداستان شدند و از محمد بن ابى بكر و محمد بن ابى حذيفه و كنانة بن بشر و ابن عديس [ 1 ] بلوى ، دستور مىگرفتند ، پس به مدينه برگشتند . ميان عثمان و عايشه رنجشى پديد آمده بود چه عثمان مقررى او را كه عمر مىداد كم كرد و ديگر زنان پيامبر خدا را با او برابر گردانيد . عثمان روزى خطبه مىخواند كه عايشه پيراهن پيامبر خدا را بياويخت و فرياد كرد : اى گروه

--> [ 1 ] طبرى ، عبد الرحمن عديس بلوى . و در جاى ديگر ، عبد الرحمن بن عديس تجيبى .